تبليغاتX
دست نوشته های زندگی

دست نوشته های زندگی

لحظه های من
شب سیاه...

امشب بازم دلم گرفته.خندهام فقط برای دو شب بود.باز امشب دلم میخواد داد بزنم.اینقدر داد بزنم که...دیگه خسته شدم از دست خودمو و غصه هام.دیگه تحملم تموم شده...دیگه نمی کشم...

خدایا فقط خودت بزرگی.خودت مثل همیشه کمکم کن،که جز تو کسی دعوای دردمو نداره...

حرف آخر:

تو برای من زیباترین گل دنیایی.حتی اگه از تمام زیبایت فقط خار خشمت نصیب چشمام بشه...

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت23:37توسط الهام |
8/8/88

نمی خواستم آپ کنم.ولی وقتی دیدم این تاریخ تا ۱۰۰ سال دیگه تکرار نمیشه گفتم بیامو یه چیزی بنویسم...

میلاد امام رضا بر همگی مبارک...امیدوارم هر کی هر چی از امام رضا خواسته،زود بهش برسه...

حرف آخر:

امشب برای تو می نویسم،تویی که تمام زیبایی های دنیا رو با لبخندت بهم نشون دادی...

+نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت22:6توسط الهام |
آسمون ابری
از باشگاه که زدم بیرون،دیدم آسمون ابریه.انگار آسمونم مثل من بدجور دلش گرفته...بی هدف راه رفتم تا خسته شدم...

حسی برای نوشتن نیست...

فقط همین...

حرف آخر:

من از تمام تکرارها بیزارم،تنها تکرار شیرین زندگی تکرار عشق توست...

+نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت20:19توسط الهام |
خاطره ی بچگی

اونجا بودم.تغییر کرده بودم.اون خونه رو خیلی دوست داشتم...چند وقت اونجا زندگی کردم...خونه ی بزرگ و با حالیه...خیلی با صفاس...

داشتم تو حیاطش دور میزدم...و بازم هجوم خاطره ها...خاطره...بازم خاطره...گاهی شیرین گاهی هم تلخ...به هر حال هر چی بود،باعث شد دلم بگیره...یاد کسایی افتادم که دیگه نیستن...و بازم صحنه های تلخ و شیرین از جلوی چشمم رد میشد...عین فیلم سینمایی.

به فکرم زد برم روی پشت بوم...رفتم بالا...اطراف تغییر کرده...خیلی عوض شده...نشستم رو پشت بوم...اولین باری که اومدم این بالا هیچ وقت یادم نمی ره.خیلی کوچولو بودم.مامانم از مدرسه اومده بود و خیلی خسته بود.بابا هم نبودش.مامان می خواست بخوابه، منم کنارش خوابیدم.اما خوابم نمی برد.یواش و بی سر و صدا رفتم تو حیاط.هوس کردم برم روی پشت بوم.اولشم ترسیدم.ولی وقتی رسیدم به پله ها معطل نکردمو رفتم بالا.خونه سبک قدیمی داشت.پله ها دور میخورد تا به پشت بودم برسی(الان که دارم اینا رو می نویسم،به یاد داستان گلدسته ها و فلک افتادم.یکی از داستان های کتاب ادبیات دوره دبیرستانه که من خیلی دوستش دارم).خلاصه جو گیر شدمو از پله ها رفتم بالا.ولی وقتی رسیدم بالا یهو وحشت کردم.همون جا سر جام نشستم.دیگه جرئت نداشتم از سر جام پاشم...عجب دل و چرئتی.بعد که به مامانم گفتم رفتم رو پشت بوم،خیلی باهام دعوا کرد...

کلا وقتی بچه بودم،وقتی که هنوز مدرسه نمی رفتم فکرای جالبی داشتم.الان که بهش فکر می کنم خندم می گیره.مثلا فکر می کردم،بالای خونه ی ما،وقتی از ابرا رد بشی به خونه ی خدا می رسی.همیشه فکر می کردم.خدا یه خونه داره مثل خونه هایی که رو زمین هست،ولی خونش خیلی بزرگه و خونه ی ما در برابرش مثل قوطی کبریته.فکر می کردم خدا هم مثل آدماس ولی خیلی بزرگ تر از  ماهاس.فکر میکردم خدا یه پیرمرده مثل بابا بزرگم...

حرف آخر:

شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امیدم شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد

 

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت18:1توسط الهام |
تعطیل

تا وقتی به شرایط جدیدم و پشت کنکوری شدنم عادت کنم همه چی تعطیل...

خنده و گریه تعطیل...سرگرمی و تفریح تعطیل...دیدن دوستای دانشجو تعطیل...دیدن آشنای دور و نزدیک تعطیل...حرف زدن با کسایی که فکر می کنن رتبه یک کنکور شدن تعطیل...با این که به وبلاگ نویسی خیلی علاقه دارم.ولی اینم حداقل برا یه مدت تعطیل...خرید تعطیل...فکر به چیزی جز درس تعطیل...شوخی تعطیل...خلاصه فعلا تا کمی حالم جا بیاد دنیا تعطیل...

چند روزه شروع کردم به درس خوندندیگه هر چی خدا بخواد...

حرف آخر:

کی ام؟شکوفه ی اشکی که در هوای تو هر شب

زچشم ناله شکفتم،به روی شکوه دویدم

+نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت0:58توسط الهام |
و ما نیز به زمره ی مهندسان پیوستیم...

تو رو خدا می بینی بعد از این همه سر کله زدن با کتابای زیست و کل کل کردن با آقای کاسکانی سر مسائل ژنتیک،آخرشم من  مهندسی صنایع شیراز قبول شدم.روزی که تصمیم گرفتم به جای کنکور تجربی دانشگاه آزاد،کنکور ریاضی بدم خیلی امیدوار بودم اما بازم می ترسیدم قبول نشم.ولی روز کنکور آزادو هیچ وقت یادم نمی ره...

خیلی استرس داشتم.وحشتناک.وقتی رسیدم سر جلسه بعضیا هنوز کتاب دستشون بود.گفتم ای بابا اینا دیگه...هنوز نیم ساعت مونده بود به شروع امتحان...همین جوری که بقیه داشتن با هم حرف می زدن...فهمیدم همه انتحاب اولشون مثل منه...البته حرفاشون خیلی برام خنده دار بود.هر کسی سعی می کرد روحیه نفر کناریشو خراب کنه...نمی دونم چرا اینجوری می کردن...من که فقط خندم گرفته بود...خلاصه منم آروم نشسته بودم منتظر بودم که امتحان شروع شه...یهو دختر بغل دستیم بهم گفت ببخشید از کدوم مدرسه هستین.لبخند زدمو گفتم من شیراز درس نمی خونم.از بوشهر اومدم.بعد گفت خوب من بوشهرو بلدم.اسم مدرستون چیه.گفتم من فرزانگان درس خوندم.ولی رشتم تجربیه.جدا که قیافه دختره خیلی خنده دار شده بود.بعدم شروع کرد حرف زدن با من که نه اشتباه کردی.می ری دانشگاه کم می یاری و این چیزا...منم چیزی جوابشو ندادم...اونم دید حرفاش رو من تاثیری نداره رفت سراغ یکی دیگه

خلاصه امتحان شروع شد.سوالای عمومی خیلی برام راحت بود.خیلی سریع عمومیا رو زدمو تموم شد.یه نگاهی به دور و برم کردم همه هنوز داشتن جواب میدادن...ولی من فیکس ۲۵ دقیقه وقت اضافی آوردم...حوصلم داشت سر می رفت.یه لحظه چشمم افتاد به پاسخ نامه همون دختره.دیدم تقریبا سفیدهداشتم فکر می کردم با این همه ادعا چرا پاسخنامش اینجوریه...دیگه کم کم داشت وقت سوالای تخصصی هم تموم می شد.منم خوشحال بودم خیلی آسون تر از چیزی بود که فکر می کردم.باز نگام سر خورد رو پاسخنامه دختره.تخصصی هم خیلی کم زده بود...

وقت تمام...حالا دیگه همه دارن با همدیگه حرف می زدن...باز دختره روشو کرده طرف من میگه من که عالی دادم اکثر درسام رو ۱۰۰ زدم.تو دلم گفتم آره حتماتو راست میگی...

از سالن که اومدم بیرون دیدم یه دختری داره زار زار گریه می کنه.این قدر که تمام آرایش صورتش بهم ریخته بود و خیلی زشت شده بود.گفتم ای بابا چه دل خجسته ایی داشته این.من از استرس دو شب نخوابیدم.این همچین تیپ زده بود انگار...

حالا که قبول شدم خیلی خوشحالم...حالا بگذریم که بعضیا اصلا خوشحال نشدنو دلشون میخواد منو خفه کنن...

حرف آخر:شب های بی تو سحر شدن را هزار بار تا سحر رفتم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت11:55توسط الهام |
روزگار

امروز خیلی دلم تنگ شده.برا چی نمی دونم.خنده داره.نه؟؟؟به یکی از آهنگای علیرضا روزگار گوش میدم...فقط همین...

زنگ زدم به دوستم می گم بیا بریم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کنیم.میگه نه.به پول تو جیبیم نیاز دارم.میگم خوب مگه میخوای چیکار کنی.میگه هیچی.میگم پس پولو برا چی میخوای.میگه امسال میمونم پشت کنکور.میگم خوب این موضوع چه ربطی به گواهینامه داره.میگه نمی دونم قاطی کردم...بنده خدا برا کنکور خیلی زحمت کشید.آخرشم هیچی به هیچی...بعد از اون همه سختی و فشار و استرس تازه بهش میگن پشت کنکوری...

کنکور همون غولی که برام ساخته بودنو خودمم برا خودم بزرگش کرده بودم بدجور منو زمین زد.خیلی دلم شکست.اما به روی خودم نیاوردم.منم مثل دوستم قاطی کردم.اما کسی نمی فهمه...بی خیال.دیگه مهم نیست...

حرف آخر:

هیچ وقت راضی نباش به خاطر شادی تو دل کسی بشکنه

+نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت16:12توسط الهام |
من.شیراز.بیمارستان.انتخاب رشته

شیراز.بیمارستان نمازی.بخش رادیوگرافی.مطب دکتر نیلوفر احمدلو

تو سالن انتظار نشستم.یکی با حسرت نگاهی به من می ندازه.شاید فکر می کنه مریض منم.ولی من که مریض نبودم.من از همراهای بیمار بودم.حالا منم دیگه نمی تونم ناراحتیمو پنهان کنم.به زور می خندم.تظاهر می کنم روحیم برا این چیزا خیلی قویه.ولی اعتراف می کنم از دیدن اون همه جوون اونم تو بخش بیماری های سرطانی خیلی شوکه شدم.بیچاره مادر شوهر خالم.فکر می کرد دکتر قراره بخیه های سرشو بکشه.تو فکر فرو می رم.صدا کسی رو می شنوم.مامانمه.میگه حالت خوبه؟یه لبخند الکی بهش تحویل می دمو می گم آره.بازم وارد دنیای خودم میشم.و فقط یه صدا رو می شنوم.مریض بعدی...

حالا مریض ما رو دکتر ویزیت کرده.دنبال کارای تشکیل پروندش هستن.چه قدر شلوغه چه قدر طول میکشه...

بیمارستان نمازی.بخش پرتو درمانی

اینجا هم صف داره.یه صف پر از آدمای جوون.صدای جیق یه زن می یاد.می ترسه.بازم جیق می زنه...

ترجیح دادم برگردم خونه.سریع از محوطه بیمارستان بیرون رفتمو تاکسی گرفتم...

اینجا خونمه.خونه خودمون امن ترین جای دنیا.تا چند دقیقه دیگه بقیه هم می رسن خونه.دارم سریع آشپزی نیمه کاره صبح رو تموم می کنم.بعد از خوردن ناهار یهو تصمیم گرفتم برگردم بوشهر.حالا تو اتاق خودمم.اتاق دنج و آروم خودم.

و اما برسیم سر انتخاب رشته.همین چند لحظه پیش انتخاب رشته کردم.نیست که خیلی رتبم خوب شده و چهار رقمی شده.فقط ۸ تا رشته خیلی خوب اونم اصفهان و شیراز رو انتخاب کردم.به احتمال ۱۵۰ درصد می مونم پشت کنکور

حرف آخر:

امشب برای تو می نویسم.برای تویی که خیلی دلت شکست.برای تویی که غمی به بزرگی تمام دردای دنیا داری.فقط بدون همیشه به یادتم...

+نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت1:28توسط الهام |
به دنياي يك پشت كنكوري خوش آمديد
بله.نتيجه هاي اين كنكور وامونده رو هم زدن.وبنده خراب كردم در سطح تيم ملي.نمي دونم چرا ناراحت نيستم اصلا.رتبه ي ۴ رقميم به درد پزشكي نمي خوره
+نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت20:20توسط الهام |
برای دلم

این چند روز با بچه ها می ریم بوشهر نوردیروحیم خیلی بهتر شده.این قدر خوش میگذره که نگو.از اولش می خندیدم تا آخرش.آقا به این میگن زندگی زیباست

دیروز رفتیم کنار دریا.خیلی باحال بود.فاطمه هم کلی چیزای بامزه تعریف می کرد و ما غش می کردیم از خنده.هر بار که میخواستیم از خیابون رد شیم که دیگه فیلم بوداینم از سرگذشت بچه های فرزانگان بعد از کنکور...

گفتم کنکور.بله تا چند روز دیگه نتیجه های کنکور رو هم می زنن و ... راستش من نمی دونم چی قراره پیش بیاد.ولی هنوز امیدوارم به همه چی...

خواهرم امسال میره پیش دانشگاهی.دنبال جور کردن برنامه کلاساشه.چهار تا کلاس میخواد بگیره پدر منو در آوردهبهش میگم تو تا کنکور بدی من پیر شدم از دستت.فقط میخنده...

حرف آخر:

برای تو می نویسم.برای تویی که با صداقت چشمات معنی پاکی رو بهم یاد دادی.برای تو که بهترینی تا آخر دنیا...

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت13:55توسط الهام |